تبليغاتX
بچه مارمولک

بچه مارمولک

 

قتل آنلاین 

خبر فوری

آنجلینا جولی در یک اقدام مسلحانه ، به نام پنج تن ، 5 تن از مارمولکها را هدف گلوله قرار داد.

به گزارش MNA (Marmoolian News Agency ) آنجلینا جولی معروف به آنجلینا ، عصر روز جمعه 5 مارمولک در حال مردم آزاری رو هدف گلوله قرار داده و این حمله 5 کشته بر جای گذاشت .

آنجلینا هدف خود از این اقدام ضد مارمولکی را کم توجهی مارمولی نسبت به ابراز علاقه ی خود بیان کرد.

وی در ادامه افزود : ( هر چی به این مارمولی می گفتم دوستت دارم ، انگار نه انگار تازه جدیدآ متوجه شدم به دور از چشمم رفته واسه من خار چشم پیدا کرده ، منم طاقت نیاوردم و گفتم: یه خار چشمی نشونش بدم که اون سرش ناپیدا باشه و به همین دلیل می خوام ازش انتقام بگیرم).

به گزارش MNA ، قاضی پرونده که دل خوشی از مارمولکا نداشت ، آنجلینا را از زندان آزاد کرد و به او قول همکاری داد .

 

آنجلینا در غم و اندوه 

 

آنجلینا در یکی از مصاحبه های تلویزیونی (ببینید تو عکس چقدر ناراحته و بغض تو گلوشه)

داره می گه :

این پسره ی مارمولک ، عشق منو به بازی گرفت. (زار زار گریه)

من حتی به خاطر اینکه رضایت مادر مارمولی رو جلب کنم حاضر شدم مسلمان شم ولی اون اصلاً منو درک نکرد ، حالا من بدون اون چه خاکی تو سرم بریزم (گریه + آب دماغ راه افتاده )

من عمراً بتونم مثل مارمولی پیدا کنم (گریه + آب دماغ راه افتاده + کوبیدن تو صورت خود)

خیلی دوست دارم این خارچشم رو ببینم ، ببینم این کیه که زندگیه منو از من گرفت (گریه + آب دماغ جاری شده + حرص خوردن)

 

آنجلینا انتقام می گیرد  

 

آنجلینا در جمع خبرنگاران

" نسلشو منقرض می کنم ، مطمئن باشید."

 

 

خشم آنجلینا  

Smsهای تهدید آمیز آنجلینا

یکی از smsهای تهدید آمیزی که آنجلینا برای مارمولی فرستاد :

" دوست دارم تو سیب باشی و من چاقو تا پوستت رو بکنم ، می دونی چرا؟ چون اگه چاقو بخواد پوست سیب رو بکنه باید همش دورش بگرده. "

در این sms آنجلینا ، مارمولی رو تهدید کرده که پوستش رو می کنه ، و قبول داریم که این اقدام ضد مارمولکی از جنایات صدام هم بدتره و این sms اوج خشونت رو نشون می ده .

 

آنجلینا یا خار چشم مساله این است  

نتیجه

توقع ندارید که مارمولی تن به این وصلت بده؟؟؟

اونم با این دختره ی خون خوار اجنبی.

ما مارمولکا معمولاً خاطرخواه زیاد داریم و قرار نیست به هر کسی که دوستمون داره جواب مثبت بدیم . 

+ نوشته شده در  شنبه 2 تیر1386ساعت 21:43  توسط بچه مارمولک  | 

ادیسون عصبی می شود

 

در زمانهای قدیم پسری بود جوان و خام و تا حدودی IQ به نام ادیسون که نیک و بد خود را تشخیص نمی داد. به همین دلیل عاشق دختری شده بود به نام نل .

هر شب می رفت کنار پنجره ی خونه ی نل اینا ، که نل رو ببینه.

نل در یک خانواده ی ثروتمند به دنیا آمده بود و به همین دلیل خانواده نل با وصلت اِدی ( = ادیسون ) با نل مخالفت می کردند. با این حال ادی ( همون ادیسونه خودمون ) حسابی موی دماغ ( منظورم بینی یه ) بابای نل شده بود که اللا و بللا من نل رو می خوام .

بابای نل حسابی کلافه و سر در گم شده بود. یه شب بابای نل به ادی(= ادیسون ) sms میزنه که همین الان بلند شو بیا اینجا . ( اون موقع تلفن نبود مجبور بودن sms بزنن)

ادی ، طفل معصوم ، داشت از ترس سکته می کرد ، آخه بابای نل چیکارم داره ؟؟؟؟؟

ادی حموم کرد ، ریش هاشو زد ، تیپ زد و رفت خونه ی نل اینا...

بابای نل گفت : ببین پسرم ، نل خواستگار زیاد داره ( در کتابهای مختلف آمده که این دروغ محض بوده)، تو خیلی سطحت پایینه ، دست و پا چلفتی هستی( هرچی فحش با ادبی بلد بود داد ) من نمی تونم با وصلت شما موافقت کنم .

ادیسون گفت : آخه چرا پدر ؟؟؟ ( توجه کردین پسرا تا ازدواج می کنن به مادر عروس می گن مادر ، به باباشون می گن پدر ، یعنی چای نخورده فامیل می شن )

بابای نل دید ، نه ، پسره خیلی پرت و IQ است، گفت : پس تو باید یه چیزی درست کنی که بقیه بلد نیستن تا من قبول کنم نل با تو عروسی کنه.

ادی خیلی خوشحال شد ، چون IQ ی اون از همه کمتر بود و تو زندگی همیشه کارایی رو می کرد که هیچکس نمی کرد .

رفت خونه و مشغول شد ، همه چی رو به هم وصل کرد تا اینکه یه چیزی اختراع شد .

تا ماهها و بلکه سالها نمی دونست چی درست کرده فقط دیگران که می فهمیدم تشویقش می کردن و اون چون نمی فهمید شادی می کرد تا اینکه یه آدم خیر خواه اسمشو گذاشت برق.

و ادی به نل رسید.

 

دم نوشت 1: این نوعی مردم آزاری مارمولکی بود و تنها فرقش با دیگر مردم آزاریها اینه که : در مردم آزاریهای دیگه آدم های زنده مورد نوازش مارمولکی قرار می گیرن ولی در این نوع مرده ها مورد نوازش مارمولکی قرار می گیرند .

مطمئنم ادیسون الان داره تووو گور می لرزه و دوست داره فریاد بزنه و به همه بفهمونه که اینها کذبه و یا حتی بیاد انتقامشو از من بگیره ولی چون دستش از دنیا کوتاه شده ، هیچ کاری ازش ساخته نیست.

دم نوشت 2: از استاد خوبم " مارمولی " به خاطر اینکه جزوه های (آموزش مردم آزاری) را در اختیار من و بقیه ی مارمولکا گذاشت تشکر می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 18:8  توسط بچه مارمولک  | 

سلام به همه ی دوستای خوبم

بخاطر تاخیرم شرمنده ام ، به محض اینکه امتحاناتم تموم شه زووووود بر می گردم ( البته اگه مارمولکی گفت که زوووود بر می گردم زیاد جدی نگیرید ) ....

به هر حال مارمولی عزیز من رو به بازی تاثیرگذارترین­ ها دعوت کرده و اصلاً نتونستم دعونشو رد کنم ...

 

و اما تاثیر گذارترین های زندگی من : مارمولی عزیزم ، داداش الف.میم مهربون ،خانواده ام ، مارمولک خونه ی حسن آقای همسایه ، مارمولک درونم ( معنویه )، مارمولک بیرونم (مادیه ) ،  بستنی ، بچه ها ( به تقلید از مارمولی ، البته یک حقیقته )  و یکی که اسمشو نمی گم ولی تاثیر گذارترینه ....

 

در آخر من هم  دایان عزیزم و آقای جعفر رو به این بازی دعوت می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 21:36  توسط بچه مارمولک  | 

 

« الاِصالَتُن وان آو مارمولًکَتَينِ في غِيبَتَها لانگ »

اصالت يک مارمولک در غيبت هاي طولاني اش است .

                                      »قالَ از طرف مارمولي«

 

اول ، چند تا دليل واسه غيبتم :

1/ کامپيوترم يک مدت طولاني خراب بود که با کمکهاي دوست خيلي خيلي خوبم درست شد 2/ سه نفر از بستگانم رو از دست دادم 3/ خواستم به همه بگم چقدر با اصالت و به قول مارمولکا  gentlegirl ( يه چيزي شبيه gentleman ) هستم 4/ دوست داشتم ۵/ ...

 

دوم ، اين چند وقت تو فکر اين بودم که تو يکي از اين پُستا هم بيوگرافيه خودم رو بنويسم و هم تاريخچه ي مختصري از مارمولکا رو براي شما بگم آخه اين طور که پيداست تو کتابهاي تاريخ، مارمولکا مظلوم واقع شدند و متاسفانه هيچ کتابي درباره مفاخر مارمولکا چيزي ننوشتند . حالا من مي خوام اين مفاخر رو به شما معرفي کنم تا ببينيد با کيا طرفيد .

پس منتظر پست بعديه من باشيد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 9:28  توسط بچه مارمولک  | 

به قول مارمولی  ( قسمت اول ) :

سلام به همه ی طرفداران مارمولکی

قبل از هر چیزی یک از داداش الف.میم و مارمولی عزیز به خاطر اطلاع رسانی خوبشون ممنونم و دوم از همه ی دوستای گلی که بهم سر زدند بازم ممنونم و سوم اینکه بعضی از دوستان که نظر داده بودن آدرس وبلاگ و یا پست الکترونیکی نگذاشته بودند ، لطفاً آدرس های خودتونو بگذارید تا منم بهتون سر بزنم ، چهارم اینکه باور کنید هنوز بلد نیستم تو وبلاگم عکس بذارم و یا قالبشو عوض کنم که به زودی سعی می کنم یاد بگیرم ، راستش فعلاً فقط بلدم تا 4 بشمارم و پنج و شش و هفت و..... بلد نیستم

 

به قول مارمولی  ( قسمت دوم ) :

 من تصمیم داشتم خیلی زود پست جدیدم رو بذارم که نشد .

و اما دلیلش ....

راستش قرار شد با بابا مارمولک و مامان مارمولیم بریم عید دیدنی خونه ی مارمولکای فامیل . رفتم سر و دُمم رو شستم و 4 تا کفشِ خوشگلم رو پا کردم .

خلاصه بابا جان مارمولک و مامان خانوم مارمولی دست منو گرفتن و رفتیم .

رفتیم و رفتیم تا یه دفعه نمی دونم چه صدایی بود که آمد و من از حال رفتم .

وقتی چشمام رو باز کردم تو بیمارستان بودم و کلی سرم و آمپول و ... تازه مامان مارمولی بالای سرم بود و نوازشم می کرد ( البته این نوازش مارمولکی با اونی که مارمولی عزیز تو وبلاگش نوشته فرق داره هاااااااا )

خلاصه وقتی علت رو پرسیدم ، فهمیدم که می خواستن منو با یه سلاح سرد ترور کنن ، که بعداً فهمیدم که این آلت قتتاله دمپایی بوده و یه آدم به طرز ناجوانمردانه ای منو هدف قرار داده بوده و از پشت دمپایی زده .

 در این حادثه ی اسفناک من دم عزیزم رو از دست دادم . شاهدان حادثه می گفتند که دُم نازنینم برای مدتی داشته از نبود من بال بال می زده ...

ولی مامان مارمولی گفته به زودی خدا یه خوشگل ترشو بهم می ده ....

راستی اون آدم دستگیر شد و اعتراف کرد که خودش با مارمولکا مشکلی نداشته و به تحریک همسرش که گفته بوده یا این مارمولکا رو می کشی یا من دیگه پامو تو این خونه نمی ذارم و طلاقمو می گیرم ، دست به این عمل ضد مارمولکی زده و الان هم خانم اون آقا تحت پیگرد قانونیه ...

 

دم نوشت 1: راستش همه ی اینا رو دروغَکی گفتم ، راستش مارمولکا به راحتی دم به تله نمی دن .

دم نوشت 2 : دلیل دیر آمدنم این بود که یه روز صبح که آمدم کامپیوترم رو روشن کنم ، بعد از دو ثانیه خاموش شد و دیگه روشن نشد .. منم فکر کردم سوخته ... بعد چند روز یکی گفت برو روشنش کن ، شاید درست شده باشه . منم با نا امیدی رفتم روشنش کردم و یه دفعه روشن شه .. بعد به این نتیجه رسیدم که کامپیوترم هم مثل خودم مارمولک شده و از اون دسته مارمولکای مردم آزاره . 

+ نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت 13:22  توسط بچه مارمولک  | 

سلام دوستای خوبم

 

به وبلاگ « بچه مارمولک » خوش آمدید

از خیلی وقتِ پیش تو فکر تاسیس یه وبلاگ بودم ولی نمی دونم چرا تنبلی می کردم ؟؟؟؟؟...

بالاخره امروز تصمیمم رو عملی کردم .

راستش من با راهنمایی دوستای خوبم مارمولی عزیز و داداش الف.میمِ گل این وبلاگ را راه انداختم و ازشون 1000 تا ممنونم .

همین طور که از اسمم پیداست یه بچه مارمولکم و اگر احیاناً چیزهایی که می نویسم خوب از آب در نیومد به بزرگی خودتون ببخشید و با نظرات سازنده به بهتر شدن مطالب کمک کنید .

 

                                                                           به امید دیدار نظرات شما عزیزان

                                                                                      بچه مارمولک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 10:59  توسط بچه مارمولک  |